سلام بچه ها
خیلی وقته آپ نکردم، دیگه حوصله نداشتم.
الانم فقط به خاطر دوستایی مثل
سوده جونم که منو تنها گذاشت ![]()
آقا پیمان که همیشه سر میزنه ![]()
![]()
احسان ![]()
هانیه خانوم که وبلاگش گم شده !! ![]()
سعیده جان اونم منو وسط راه تنها گذاشت بی معرفت ![]()
و رکسانا جونم که واسه خودش یه فیلسوفیه ![]()
(واسه خودش
)
و آناهیتا جون،اونم منو فراموش کرد ![]()
آپ کردم !!
خوب میخواستم بگم ۲۶ اسفند تولدمه کادو هاتون یادتون نره ![]()
![]()
احتمال داره وبلاگمو عوض کنم
به این ۶ نفر (ریاضیم ضعیف نیست بابا آدرس سوده رو ندارم
) حتما اطلاع میدم ![]()
![]()
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
شتر در خواب بیند پنبه دانه
گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه
شتر در خواب بینی پنبه دانه
گهی لپ لپ خوری گه دانه دانه
شتر به کجا چنین گریزان
به کجا چنین شتابان
پی دانش پی علمم
که شبی در پی خوابم
می روم به سراغ کتابی
که در آن نوشته باشد تعبیر خوابی
در پی تعبیر خوابی ؟
اما فکر می کنم که در سرابی
ای شتر بابا بی خیالش
نرو در پی فالش
تو کن سعی و کوشش
که چون نخوری پنبه کنج گوشش
برو برو چون که بار داری
که من فکر می کنم امروز رو اتاق نداری
چرا که کارمند نیمه وقتی
اگر تنبیه شوی کارمند سر وقتی
از نوشته های طنز سعیده خانوم
فقط یکم خطش بده نتونستم دقیق بخونم ![]()
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
امروز غم انگیز ترین جمعه ی عمرم بود ... ! خودمم میدونم گناهم چیه ... ولی خدا جونم ، چرا غرورو به انسان دادی ... ؟!
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
می خواهم برايت مرهمی باشم ! ... برای آن نگاه خسته ای که مي دانم ،... اميدش به لبخندی ست ! می خواهم برايت لبخند باشم ! ... برای آن دلی که از اميد ، خالی ست ! می خواهم دست هايت را در دست های آسمان بگذارم ... تا باور کنی آسمان هم ، برای تو آغوش می گشايد ! من تو را مرهمی خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــی دارم ... که نيازمند يک مرهم است !
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار
اکنون که زنده ام...
صبر نکن تا بمیرم...
بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید
ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی
پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد
گر دوستم داری بگذار زنده بمانم
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
دیری است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این همه در عین بی تابی صبورم
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه های پیچ در پیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی تاب نورم
بادا بیفتد سایه ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یکرنگی، شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رخت سوگ و سورم
خط می خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ پشتی پیر در لاکم صبورم
آخر دلم با سربلندی می گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند
خلاصه کنم: دریا بی عشق سرد است
جهان این گونه آغاز می شود
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداری تو رویا ببینم
اگه بعد از 120 سال رفتی اون دنيا و خواستی از پل صراط رد شی و بهت گفتن : يكی هست كه حلالت نكرده !
بدون اون منم كه به اين بهونه می خوام يه بار ديگه ببينمت !
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
خدايا گر تو درد عاشقی مي کشيدی
تو هم زهر جدايی را به تلخی مي چشیدی
تو هم چون من به مرگ آرزوها مي رسيدی
پشيمون می شدی از اين که عشق رو آفريدی
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
دل عالمی زجا شد چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی
همه کس نصیب دارد زنشاط و شادی اما
به من غریب و مسکین غم بی حساب دادی

نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
رب من اگر گناه بي حد كردم
دانم به يقين كه بر تن خود كردم
از هر چه مخالف رضای تو بود
برگشتم و توبه كردم و بد كردم
يا رب تو چنان كن كه پريشان نشوم
محتاج به بيگانه و خويشان نشوم
بي منت خلق خود مرا روزی ده
تا از در تو بر در ايشان نشوم
يا رب بنما مرا رهي سوی نجات
محتاج توام چه در حيات و چه ممات
از جرم و گناه من سراسر بگذر
شرمنده مكن مرا به روز عرصات
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
تولد حضرت فاطمه (س) رو به همه ی شما و مادرای گلتون تبریک میگم 
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد !
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.
خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند
خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
سی سی جونم با اینکه دیر شده ولی تولدت مبارک
ایشاا... تولد صد سالگیت بیام شمعاتو فوت کنم

نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
تخطی از قانون مهر ورزی در جریان امور منجر به قطع اتصال شما از روند موفقیت خواهد شد...انسان آگاه از دل نگرانی و بیم رهاست چرا که می داند توازن و تعادل و هماهنگی کلید اصلی رسیدن به موفقیت می باشد...اندیشه هدایت نشده همانند نیروی برقی کنترل نشده خطرناک است...اگر برای هر آنچه خواهانیم نیرو های درونی خود را باور کنیم بی تردید معجزات از راه خوا هند رسید...
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
سرباز قبل از اين كه به خانه برسد، از نيويورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال ميل مشتاقيم كه او را ببينيم.» پسر ادامه داد:« ولي موضوعي است كه بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم كه اجازه دهيد او با ما زندگي كند.» پدرش گفت:« پسر عزيزم، متأسفيم كه اين مشكل براي دوست تو بوجود آمده است. ما كمك مي كنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا كند.» پسر گفت:« نه، من مي خواهم كه او در منزل ما زندگي كند.»آنها در جواب گفتند:« نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني.»
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس نيويورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشي هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورك پرواز كردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشكي قانوني مراجعه كردند. با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ايستاد. پسر آنها يك دست و پا داشت!
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) رو به همه ی شیعیان تسلیت میگم
هر روزشیطان لعنتی
خط های ذهن مرا اشغال می كند
هی با شماره های غلط، زنگ می زند، آن وقت من اشتباه می كنم
و او با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت :
توگوشی دل خود رابد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ آخر چراجواب ندادی چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیرآن روزها مكالمه باخورشید دفترچه های ذهن كوچك من راسرشار خاطره می كرد
امروز پاره است آن سیم ها
كه دلم را تا آسمان مخابره می كرد.
خدایا
با من تماس بگیر ، خدایا حتی هزار باروقتی كه نیستم لطفا پیام خودت راروی پیام گیر دلم بگذار
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
سوده جونم خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم وبلاگتو حذف کردی
دلم خیلی برات تنگ میشه
حداقل یه وبلاگ دیگه بساز.حالا من چطوری باهات حرف بزنم؟
منم همیشه به یادتم و ببخشید اگه واسه حرفام اینجا رو انتخاب کردم.دیگه راهی نداشتم ![]()
شاد باشی گلم
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
وقتي خونشون ميرفتم تمام حواسم متوجه دختري بود كه از بچگي دوسش داشتم و اون منو داداشي صدا ميكرد .
به موهاي صاف و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه ،اما اون توجهي به اين مساله نميكرد و من اينو ميدونستم .
وقتي ميخواستم از خونشون برم بيرون پيش من اومد و گفت واسه تولدم چي ميگيري ؟ گفتم هر چي تو بخواي .بهم گفت متشكرم داداشي و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خيلي خجالتي هستم علتشو نميدونم .
تلفن زنگ زد خودش بود گريه ميكرد دوست پسرش قلبشو شكسته بود از من خواست برم پيشش منم اينكارو كردم وقتي كنارش روي كاناپه نشسته بودم تمام فكرم متوجه اون چشاي معصومش بود .آرزو ميكردم عشقش متعلق به من باشه .بعد از دو ساعت ديدن فيلم و خوردن سه بسته چيپس خواست بره كه بخوابه به من نگاه كرد و گفت : متشكرم داداشي كه اومدي و گونه منو بوسيد و رفت .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خيلي خجالتي هستم علتشو نميدونم .
روز قبل از جشن تولد دوستش پيش من اومد و گفت قرارم بهم خورده اون نميخواد با من بياد ما از قبل قرار گذاشتيم اگه با كسي قرار نداشتيم با هم بريم مثل خواهر و برادر .ما هم با هم به جشن رفتيم جشن به پايان رسيد من پشت سر اون كنار در خروجي ايستاده بودم تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيباش و اون چشماي معصومش بود .آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه اما اون مثل من فكر نميكرد و من اينو ميدونستم . به من گفت متشكرم شب خيلي خوبي بود داداشي و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خجالتي هستم علتشو نميدونم .
يه روز گذشت ، يه هفته ، يكسال ، قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز ازدواجش فرا رسيد . من به اون نگاه ميكردم كه درست مثل فرشته ها نشسته بود .ميخواستم عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهي نميكرد و من اينو ميدونستم .اومد جلو گونه منو بوسيد گفت مرسي داداشي كه اومدي .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خيلي خجالتي هستم علتشو نميدونم .
نشستم روي صندلي اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه من ديدم كه بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد با مرد ديگه اي ازدواج كرد من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهي نميكرد و من اينو ميدونستم .قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد با همون لباس سفيد با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت :تو بهترين داداشي دنيا هستي متشكرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خيلي خجالتي هستم علتشو نميدونم .
سالها گذشت حالا به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند يك نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه و اين چيزي بود كه اون نوشته بود :
تمام توجهم به اون بود آرزو ميكردم كه عشقش براي من باشه اما اون به اين موضوع توجهي نداشت و من اينو ميدونستم من ميخواستم بهش بگم ميخواستم كه بدونه كه نميخوام فقط براي من داداشي باشه من عاشقش هستم اما من خجالتي هستم نميدونم چرا .هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره .
هنوزم سر قبرش ميرم حالا ديگه خجالت نميكشم ،بهش ميگم كه چقدر دوستش دارم
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
تو بيمارستان، جايي كه يكي از افراد فاميل كه به طرز مرگباري مريض بود، بستري شده بود، همه قوم و خويشها تو اتاق انتظار جمع شده بودن.
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته، ناراحت و جدي.
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت:متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ،تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه .اين عمل ، كاملا در مرحله آزمايش، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين .
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن، بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :
خب، قيمت يه مغز چنده؟
دكتر بلافاصله جواب داد:5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن
موقعيت نا جوري بود،آقایون داخل اتاق سعي مي كردن نخندن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه، بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :چرا مغز آقايون گرونتره ؟
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزون تر!
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند وشش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكردگفت: آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم.
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من.
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟لوئيز گفت : اينجاست.
ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه يديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابرشدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
كشتي در طوفان شكست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزيره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات يابند .دو نجات يافته ديدند هيچ نميتوانند بكنند،با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم
دست به دعا شدند .برای اين كه ببينند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزيره رفتند.
نخست از خدا غذا خواستند .فردا، مرد اول، درختی يافت و ميوه ای برآن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بيشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه وار، تمام چيزهايی كه خواسته بود به اورسيد .مرد دوم هنوز هيچ نداشت.
دست آخر مرد اول از خدا كشتی خواست تا او را با خود ببرد. فردا كشتی ای آمد و در سمت او لنگرانداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، جزيره را ترک کند.
پيش خود گفت: مرد ديگر ،حتما شايستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه در خواستهای او پاسخ داده نشد پس همين جا بماند بهتر است.
زمان حركت كشتی، ندايی از آسمان پرسيد:
چرا همسفر خود را در جزيره رها ميكنی؟
پاسخ داد:
اين نعمت هايی كه به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. درخواستهای او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش كرد:
اشتباه می كنی. زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم، اين نعمت ها به تو رسيد.
مرد با حيرت پرسيد:
از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟
از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم.
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
1- براي خود اهداف قابل دسترس تعيين كنيد.
2- تنها به ميزان معقول و در حد توان خود مسئوليت بعهده بگيريد.
3- كارها، اهداف و وظايف بزرگ را به بخشهاي كوچك تقسم كنيد.
4- مديريت زمان و الويت بندي را فراموش نكنيد.
5- مدتي از وقت خود را با ديگران و يك دوست صميمي سپري كنيد. سعي كنيد فردي را در زندگي بيابيد كه بتوانيد به وي اعتماد كرده و با وي درد دل كنيد.
6- به سرگرميهايي كه علاقه داريد بپردازيد.
7- ورزش كنيد و فعاليت بدني منظم داشته باشيد.
8- تا بر طرف شدن آثار افسردگي تصميمات مهم و حياتي خود را به تعويق اندازيد.
9- به خاطر داشته باشيد كه بهبودي خلق افسرده زمانبر و تدريجي ميباشد انتظار معجزه نداشته باشيد.
۱0- از افراد غير حامي و منتقد اجتناب كنيد.
11- به دوستان و خانواده خود اجازه دهيد در روند بهبودي به شما كمك كنند.
12- افكار مثبت را جايگزين افكار منفي گردانيد.
13- به خاطر داشته باشيد كه زندگي بطور ذاتي مبهم و نامشخص بوده و در بسياري از شرايط تنها يك پاسخ واحد مشكل گشا نخواهد بود.زندگي مملو از احتمالات است.
14- شما بايد بياموزيد چگونه ميان اموري كه شما مسئول آنها ميباشيد و يا نميباشيد تفاوت قائل گرديد. معمولا افراد كنترلي كه بر شرايط دارند را كمتر و يا بيشتر از آنچه هست بر آورد ميكنند.اموري كه شما مسئوليتي در قبال آن نداريد و يا خارج از كنترل شماست به حال خود بگذاريد.
15- شما بايد قادر باشيد ميان موقعيتهايي كه ارزش شما بايد بر اساس موفقيتهاي شما تعيين گردند و ديگر موقعيتها تفاوت قائل گرديد.
16- شما بايد بياموزيد كه چه زمان بايد با احساسات خود ارتباط برقرار كرده و چه زمان از آنها فاصله بگيريد.
17- شما بايد بياموزيد كه چه هنگام بايد به بر زمان حال تمركز كنيد و چه هنگام به زمان آينده.
18- خوشبختي و نيل به شادي در زندگي هدف نامعقولي نيست اما شما بايد ابتدا مفهوم خوشبختي را براي خود معنا كرده و سپس با برنامه ريزي و ايجاد سلسه مراتب و پيروي از آنها به خوشبختي مطلوب خود دست يابيد.
19- شما بايد قادر باشيد كه ميان احساسات دروني خود و واقعيتهاي عيني تفاوت قائل گرديد.
20- شما بايد قادر باشيد تا با ديگران رابطه برقرار كنيد.
21- اعتماد بنفس خود را افزايش دهيد.
22- وابستگي خود را به دنياي خارج كاهش دهيد.
23- به خاطر داشته باشيد هيچ فرد ديگر ي جز خود شما مسئول شادي شما نميباشد.
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
فریاد بر آورد:خدایا با من حرف بزن.
آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفن:خدایا بگذار تو را ببینم.
ستاره ای درخشید اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید:یک معجزه به من نشان بده.نوزادی متولد شد اما مرد توجه نکرد.
مرد در نهایت یاس فریاد زد:خدایا لمسم کن و بگذار بدانم که تو این جا وجود داری.
در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد.
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد.
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
خواب به اندازه ی مناسب باعث خوشحالی زیبایی و حتی لاغری می شوددانشمندان می گویند:فشار خون و ضربان قلب در هنگام خواب پایین ترین سطح خود را داردافرادی که کمتر می خوابند فشار خون بالاتری دارندوقتی از خواب محروم می شویدهورمون استرس در بدن به سطح بالاتری می رسداز این رو افرادی که خواب مناسبی دارندطول عمر بیشتری دارندافراذی که خواب آنها محدود به ۵-۴ ساعت است به خصوص بعد از چند شب متوالی نه تنها تجربه ی نا خوشی جسمی مثل سر درد و مشکلات گوارشی دارند بلکه تغییرات متابولیسمی بدن را هم تحمل می کنند بنابراین تعجبی ندارد که چهره آنها بعد از مدتی وحشتناک جلوه کند
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
نگرانی هرگز از غصه ی فردا نمی کاهد بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد
به خدا ايمان داشته باشيد
شكر گزار نعمت هاي الهي باشيد
نيايش كنيد
سكوت كنيد و با صداي ملايم حرف بزنيد
باغباني كنيد
به صداي آواز پرندگان گوش بسپاريد
طلوع و غروب خورشيد را تماشا كنيد
گل هارا ببوييد
به دامان طبيعت برويد
ساعت مچي را رها كنيد
شقيقه هايتان را ماساژ دهيد
موهاي خود را شانه بزنيد
موسيقي مورد علاقه ي خود را گوش كنيد
لبخند بزنيد
نفس عميق بكشيد
هر روز استحمام كنيد!
شير بخوريد
ظرفي پر از ميوه را تماشا كنيد!
هر روز 8 ليوان آب بنوشيد
تغذيه ي مناسب داشته باشيد
به ميزان كافي استراحت كنيد
بازي كنيد!
با دوستي رازدار درد دل كنيد
اشك بريزيد
پاكيزه باشيد
نظم را رعايت كنيد
صادق و رازنگهدار باشيد
به كساني كه دوستشان داريد ابراز علاقه كنيد!
همه ي كائنات را دوست بداريد
به خود و ديگران احترام بگذاريد
مودب و مهربان باشيد
به قول هايتان عمل كنيد
مشكلات و تشويق هاي خود را بنويسيد
ليستي از موفقيت هايي كه تا كنون كسب كرده ايد فراهم كنيد
مثبت انديش باشيد
خود و ديگران را ببخشيد
گذشته را رها كنيد و در اكنون جاودانه زندگي كنيد
بخشش كنيد
براي رسيدن به اهداف خود برنامه ريزي كنيد
اهداف خود را تايين كنيد
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون:..
مثل اینکه صدای یه فرشتس :بله با کی کار داری کوچولو؟
-خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
*بگو من میشنوم .
کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
*هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت :یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ندا آمد: بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
+چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
- آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:
آدم ،محبوب ترین مخلوق من..
چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

پروردگارا من در خانه ی کوچک خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تو دارم وتو چون خود نداری
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
بانوی ماه
مثل هیچکس
عشقولانه
ماهور
تنهایی خیلی سخته
دل خسته
مشکلات دختر و پسرها
گیتار تنهایی
صدای سکوت
لیدا جون
دلنیا
شلم شولواهای مخ من
شاپَری کوچک صورتی
نوشته های پیشین
87/12/01 - 87/12/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
طراح قالب
POWERED BY