وقتي خونشون ميرفتم تمام حواسم متوجه دختري بود كه از بچگي دوسش داشتم و اون منو داداشي صدا ميكرد .
به موهاي صاف و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه ،اما اون توجهي به اين مساله نميكرد و من اينو ميدونستم .
وقتي ميخواستم از خونشون برم بيرون پيش من اومد و گفت واسه تولدم چي ميگيري ؟ گفتم هر چي تو بخواي .بهم گفت متشكرم داداشي و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خيلي خجالتي هستم علتشو نميدونم .
تلفن زنگ زد خودش بود گريه ميكرد دوست پسرش قلبشو شكسته بود از من خواست برم پيشش منم اينكارو كردم وقتي كنارش روي كاناپه نشسته بودم تمام فكرم متوجه اون چشاي معصومش بود .آرزو ميكردم عشقش متعلق به من باشه .بعد از دو ساعت ديدن فيلم و خوردن سه بسته چيپس خواست بره كه بخوابه به من نگاه كرد و گفت : متشكرم داداشي كه اومدي و گونه منو بوسيد و رفت .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خيلي خجالتي هستم علتشو نميدونم .
روز قبل از جشن تولد دوستش پيش من اومد و گفت قرارم بهم خورده اون نميخواد با من بياد ما از قبل قرار گذاشتيم اگه با كسي قرار نداشتيم با هم بريم مثل خواهر و برادر .ما هم با هم به جشن رفتيم جشن به پايان رسيد من پشت سر اون كنار در خروجي ايستاده بودم تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيباش و اون چشماي معصومش بود .آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه اما اون مثل من فكر نميكرد و من اينو ميدونستم . به من گفت متشكرم شب خيلي خوبي بود داداشي و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خجالتي هستم علتشو نميدونم .
يه روز گذشت ، يه هفته ، يكسال ، قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز ازدواجش فرا رسيد . من به اون نگاه ميكردم كه درست مثل فرشته ها نشسته بود .ميخواستم عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهي نميكرد و من اينو ميدونستم .اومد جلو گونه منو بوسيد گفت مرسي داداشي كه اومدي .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خيلي خجالتي هستم علتشو نميدونم .
نشستم روي صندلي اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه من ديدم كه بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد با مرد ديگه اي ازدواج كرد من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهي نميكرد و من اينو ميدونستم .قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد با همون لباس سفيد با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت :تو بهترين داداشي دنيا هستي متشكرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ميخوام كه بدونه من نميخوام فقط داداشي باشم من عاشقشم اما من خيلي خجالتي هستم علتشو نميدونم .
سالها گذشت حالا به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند يك نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه و اين چيزي بود كه اون نوشته بود :
تمام توجهم به اون بود آرزو ميكردم كه عشقش براي من باشه اما اون به اين موضوع توجهي نداشت و من اينو ميدونستم من ميخواستم بهش بگم ميخواستم كه بدونه كه نميخوام فقط براي من داداشي باشه من عاشقش هستم اما من خجالتي هستم نميدونم چرا .هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره .
هنوزم سر قبرش ميرم حالا ديگه خجالت نميكشم ،بهش ميگم كه چقدر دوستش دارم
نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

پروردگارا من در خانه ی کوچک خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تو دارم وتو چون خود نداری
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
بانوی ماه
مثل هیچکس
عشقولانه
ماهور
تنهایی خیلی سخته
دل خسته
مشکلات دختر و پسرها
گیتار تنهایی
صدای سکوت
لیدا جون
دلنیا
شلم شولواهای مخ من
شاپَری کوچک صورتی
نوشته های پیشین
87/12/01 - 87/12/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
طراح قالب
POWERED BY