تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند
خلاصه کنم: دریا بی عشق سرد است
جهان این گونه آغاز می شود
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداری تو رویا ببینم

 

اگه بعد از 120 سال رفتی اون دنيا و خواستی  از پل صراط رد شی  و بهت گفتن : يكی هست كه حلالت نكرده !
بدون اون منم كه به اين بهونه می خوام يه بار ديگه ببينمت !


 

نوشته شده توسط بهاره در ساعت موضوع | لینک ثابت